![]() |
![]() |
|
| روزنگارها |
|
بچه ها آماده مسابقه دو هستند. یک صف پر جنب و جوش که هیجان مسابقه همه وجودشان را فرا گرفته است. یک به یک نگاهشان می کنم. ناگهان چشمم به چند نقطه در صف خیره می ماند. باور کردن آن مشکل است... اما حقیقت دارد.... چند تن از بچه ها معلول هستند و روی زمین نشسته اند!! آه... این دیگر چه مسابقه ای است؟! چگونه می خواهند این ها را به هم برسانند؟ سوت آغاز مسابقه به گوش می رسد و بچه ها مثل تیرهایی از جا کنده می شوند... چشمانم دیگر ایشان را تعقیب نمی کند بلکه روی آن چند نفر خیره مانده است. تلاش دارند که با کشیدن خود روی زمین، فاصله ای را طی کنند و چند متری به جلو بروند... دفعتاْ نگاهم به گروه اول می افتد. آنها در نیمه راه ایستاده اند. ناگهان همه با هم برمی گردند و به شتاب به سوی دوستان شان می دوند... حالا دوباره صفی تشکیل داده اند. در طرفین همشاگردی های معلول خود قرار می گیرند و هر دو نفر، یکی از ایشان را سرپا نگه داشته است. اکنون همه دارند در یک خط با هم می دوند. آه! عجب مسابقه بی سابقه ای! و دقایقی بعد ... همه به خط پایان رسیده اند. همه با هم! در انتهای خط، غوغایی برپا شده و همه از شادی به هوا می پرند. فریادهای شادمانه شان از همان دورها به گوش می رسد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:17 توسط حسین افشین منش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|