![]() |
![]() |
|
| روزنگارها |
|
بسم الله الرحمن الرحیم ... صدای کوبیدن طبّالی که بر طبل بزرگ معبد می کوبد، همه صداهای پیرامون ما را تحت الشعاع قرار داده است و ما برادران ایرانی و افغان، در جستجوی مکانی خلوت برای احوالپرسی با خدای خودمان هستیم... گوشه ی خلوت باغچه ای را جای نماز می کنیم و جماعت تشکیل می شود... هنوز صدای طبل می آید. اطراف ما بوداییان در حال آمد و شد هستند. می روند تا به مناجات غروب خود برسند... در مرکز شهر سئول هستیم. در یکی از پر رفت و آمدترین نقاط شهر. از روزی که وارد کره شده ام منتظر فرصتی برای نوشتن خاطرات در وب تازه متولد شده ام هستم. اما این چشم بادامی ها برای همه ساعات ما سفارش مشق داده اند! خودشان را معتادتر از ژاپنی ها در کار کردن می دانند. روزی ۱۲ ساعت کار با دریافتی حدود ۸ تا ۱۰ ساعت! دانشگاه "هان یانگ" جایی ست که ۳۲ نفر از ۲۳ کشور جهان، در آن جمع شده ایم تا دور از چشم سیاستگذاران مشکل ساز دنیا، قول همکاری و همفکری برای مشق دوستی در مدارسمان را بدهیم. اکثر مباحث پیرامون تمرین و نهادینه شدن فرهنگ صلح و دوستی و نیز مقوله جهانی شدن است که البته درمیان ما معنای جدیدی دارد پیدا می کند. یعنی هر ملتی باید در شناخت بیشتر و کامل تر فرهنگ خود کوشاتر شود تا در آن روز، درخشش هویت خود را به ظهور برساند. امروز در کلاس، استاد کره ای مان، از نگرانی غرب و آمریکا از بیدار شدن کامل اژدهای زرد، یعنی چین، می گفت و نیز از حضور دو اژدهای دیگر یعنی ژاپن و کره، و اینکه اگر تنفر این سه اژدها از یکدیگر نبود تاکنون همه دنیا را بلعیده بودند. در این میان کشورهای رقیب به این تنفرها دامن می زنند... نمازمان تمام شده است و سفره افطار را همانجا پهن کرده ایم. مقداری چای گرم و سبز از وطن چشم بادامی ها همراه با چند عدد خرما و تکه های شیرینی از وطن خودمان. طولانی شدن برنامه های یونسکو در ساعات آخرین روز غافلگیرمان کرد! کتاب جوانمرد را در شرح احوالات جناب شیخ ابوالحسن خرقانی با خود به اینجا آورده ام. خدا خیرش بدهد نویسنده کتاب را که چه زیبا و دلنشین، مجموعه احوالات را به نخ تسبیح کشیده است. تفالی می زنم و صفحه ای را برای دوستانم می خوانم. عجیب موثر افتاده است: "مرد به زیارت می رفت. جوانمرد به او رسید و پرسید: کجا می روی؟ مرد گفت: به زیارت می روم به دیاری. جوانمرد گفت: چه می خواهی و چه طلب می کنی از زیارت؟ مرد گفت: خدا را طلب می کنم. جوانمرد گفت: خدای دیار خود را چه کرده ای که به دیار دیگر در طلبش می روی؟ پیامبر(ص) ما را فرمود: "علم به چین اگر باشد، جستجو کنید" اما نفرمود برای جستجوی خدا نیز باید به جایی رفت. جوانمرد می رفت و با خود می گفت: مردم خدا را در مسجد می جویند. ما هر جا که هستیم مسجد است. مردم مبارکی را در رمضان می یابند و ما ماه هایمان همه رمضان است. مردم عیدشان آدینه است و ما هر روزمان عید و آدینه است..." هوا دارد سرد می شود و دوستان گروه گروه از راه می رسند. هر گروهی دنبال نوشتن مشق خود بوده است. اتوبوس نیز رسیده و آماده حرکت است. کنار دوستی از کشور ژاپن می نشینم. خوش و بشی می کنیم. هر دو خسته هستیم و کشتی خواب سوارمان می کند. هنوز چشمانم گرم نشده که ترمز ماشین بیدارم می کند. خواب سبک من دیگر ادامه نمی یابد. اطرافیانم کم و بیش خواب هستند. در سکوت نسبی اتوبوس، چشمانم را می بندم و به ایران می آیم و به دیار تازه آشنای بسطام. نماز را در امامزاده می خوانم و سلامی هم به جناب بایزید. آه ایام چه زود گذشته است و چه برق آسا حضرت سلیمان مرا به مُلکِ خَرقان نزدیک کرده است. وارد کلاس می شوم. بچه ها را یک به یک از نظر می گذرانم. محمدرضا را که در ردیف آخر، آرام و مهربان نگاه می کند و علی قائمی که دارد با محمدرضا یکی به دو می کند. چه باطن زیبایی دارد این محمدرضا... چشمانم روی محمد می گردد که با مصطفای شان، مهربانی و ادب را یادم می دهند. دلم برای محمد نیز تنگ شده است و از هم اکنون افسوس ندیدن او را در برگشت به ایران می خورم. نمی دانم آیا تاکنون به دیاری دیگر رفته است؟ محمدمهدی را می بینم که با مدادرنگی های همیشه آماده اش، طبیعت زیبا را در دفتر خاطراتش نقاشی می کند. آه... این آقا معلم با این سرمشق های مهربانی و دوستی، چه ها که نکرده است؟ مهربان و دلمشغول برای بچه های مدرسه و اینکه مبادا برای تک تک شان کم گذاشته شود... و باز امیر دارد خوش زبانی می کند و باز به نان و پنیر نوک زده است و البته نقاشی های نرگس را نیز فراموش کرده با خودش بیاورد. سفره صبحانه پهن شده و من در میان بچه ها نشسته ام. نوید در جای همیشگی اش است، در کنار مهدی. این دو با هم، خاطرات دوستی های همین روزها را برای من زنده می کنند. آقا روح الله با شوخی های نمک دارش، بچه ها را می خنداند و خودش البته به خنده نمی افتد. خوش به حالش که هنوز هنرمندانه بچگی هایش را حفظ کرده است. خدا کند همینطور بماند. آقای خسروشاهی رسیده است. تیکه ای حواله سعید می کند. سعید نیز کم نمی آورد و من خود را به خاکی می زنم! علی آقا نیز تازه رسیده و چند قالب پنیر و تعدادی نان با خود آورده است. بچه ها خوش خوراک تر شده اند... ماشاالله... آه! دوست ژاپنی بیدار شده و تازه یادش افتاده که من، چند صباحی در ولایت ایشان بوده ام. نطقش باز شده است. از رویای مدرسه باز می مانم. مرا کشان کشان به داخل اتوبوس باز می گرداند. هزاران کیلومتر را در لحظه ای طی می کنم. باز در میان چشم بادامی ها هستم و حال نوبت اوست که خواب و رویا را از درونم برباید. بحث خوبی را آغاز کرده است. مقایسه مدارس ایران با ژاپن. حیفم می آید از کنار آن بگذرم. الان ساعت ۱۱ و نیم شب است و من در اتاقم مشغول نوشتن خاطرات هستم و امیدوارم تا قبل از نیمه شب بتوانم آن را بفرستم. دوست اندونزیایی ام، روی تخت خود خوابیده است و گاه که برای کاری بیدار می شود، یادم می آورد که زودتر کاسه کوزه های نوشتن را جمع کنم تا سحر خواب نمانم...! ... ساعت ۲۳:۳۵ روز یکشنبه مطابق با ۲۸ ماه مبارک رمضان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:44 توسط حسین افشین منش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|