![]() |
![]() |
|
| روزنگارها |
|
سفر به سرزمین چشم بادامی ها کماکان ادامه یافته است. حتی در بسطام شاهرود نیز این ماجرا پایان نیافت. رفتیم و رفتیم و رفتیم. آن دورها، دورتر از تهران بزرگ و دورتر از همه تهرانی ها. جناب شیخ ابوالحسن، بنده نوازی فرمود و این حقیر را، در جوار تربت خود سکنی داد. از جنابش خواهش کردم که آزادم کند از همه بندهای تعلق، و آزاد شدم، و در بسطام، بست نشستم به کار آموزشی در کنار دوستان همدل و همدرد... و شاگردانمان که از دور و نزدیک دیار بسطام و از روستاهای مجاور به سراغمان آمدند و ما را به فیض حضور خود رساندند و کمکمان کردند تا سبز شویم تا امید پیدا کنیم که هنوز جوانه هایی برای سربرآوردن از وجودمان داریم. چه لذت دارد وقتی دستهای گرمشان را در میان دستانت می گیری، خشنی های دستان یک مرد بزرگسال را حس می کنی. خشنی های این کودکان کشاورز زاده و چوپان زاده را که در اوقات فراغت کلاس هایمان از شب نشینیهایشان با گوسفندانشان و مهربان سگ گله خود، می گویند و فریاد می زنند که چوپان نمی تواند دروغگو باشد و ما را یاد داستان های دبستانی مان می اندازند که چوپان را با صفت دروغگو به ما معرفی می کرد. ما سبز می شویم و سبز می شویم و باز هم سبز می شویم. موقع رفتن و خداحافظی ِ آخر ِ روز تکلیف مان را با هم مرور می کنیم: «نقطه سر سطر، بچه ها بنویسید: با خط درشت، عشق را بنویسید تکلیف شب شماست: در دفتر دل صد مرتبه از روی خدا بنویسید» و شب با هم درباره این مشقمان فکر می کنیم و با رویایش به خواب می رویم. و ... ... و بالاخره در رصد چشم بادامی ها، بار دیگر در دام نمایش های تازه آموزشی شان می افتم، اما این بار کوله بار پرباری از شیرین کاری های آموزشی شاگردانمان داریم که به ما درس های زندگی داده اند. برای نامه اول ، این مقدار کافیست. انشاءلله از سمینار آموزشی یونسکو در کره جنوبی که از اول مهر ۸۷ آغاز خواهد گشت، برایتان خواهم نوشت. حتماً گل های محبت نقدآمیزتان را برایم پرتاب کنید. قربان تک تک شما. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:22 توسط حسین افشین منش |
|
|
این اولین یادداشت این وبلاگ است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:59 توسط حسین افشین منش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|