![]() |
![]() |
|
| روزنگارها |
|
چند نقطه برجسته روی دکمه های آسانسور، نشرم را جلب کرده است... آری... خط بریل است که برای راهنمایی نابینایان در نظر گرفته شده است.
در داخل آسانسور نیز دو جعبه فرمان تعبیه شده که یکی از آنها در ارتفاع ویلچر معلولین است. همچنین روی میله چراغ های راهنمایی چهار راه ها نیز دیکمه ای قرار دارد که در صورت اضطرار و تعجیل عابر پیاده، فشار آن، چراغ عابر را سبز می کند و اتومبیل ها ناچار از توقف می شوند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:38 توسط حسین افشین منش |
|
|
چیزی که همیشه مرا عذاب می دهد، دست انداختن و به سخره گرفتن دیگران است. این چند مدتی که در اینجا هستم، از آن رنج عطیم فاصله دارم و امیدوارم در کشور خودم نیز شاهد آن صحنه ها نباشم. انشاءالله... یادآوری و تکمله: --- در روزنامه های اینجا، بکارگیری القاب دیکتاتور، ظالم و ... در مورد افراد، جرم محسوب نمی شود، اما تهمت زدن و آبروریزی را برنمی تابند. روزهای آخری که آماده مسافرت به کره می شدم، تیتر چند روزنامه داخلی، حاکی از حلالیت طلبیدن یکی از نمایندگان مجلس از بنده خدایی بود که او نیز ظاهرا تهمت زننده را حلال کرده بود... حال در این میان و در آن دوران، چه بر سر حیثیت خانواده، فرزندان و نزدیکان آن فرد آمده بود، خدا می داند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:37 توسط حسین افشین منش |
|
|
آرامش موجود در فضای گفتگو، همچنان ادامه یافته است. در مباحث جنجال برانگیز صلح، جنگ، حقوق بشر و ... همه نظرات خود را باز می گویند و راه حل های بومی سرزمین های خویش را نیز ارائه می دهند. دیگران سراپا گوش هستند و با تایید سر، یکدیگر را به ادامه صحبت ها، تشویق می کنند. دنباله مباحث در روزهای بعد، حاکی از اثربخشی گفتگوها در پاره ای از تحلیل های دیگران است... جامعه کوچک و چند ملیتی اینجا، آرام آرام در حال تصحیح و تکمیل نظرات خود است. مولانا چه زیبا این تابلو را نقاشی کرده است: وقتی نوبت خود را با همین بیت، آغاز می کنم، استاد نیوزیلندی ما، یادآورم می شود که در پایان کلاس، راجع به آن شاعر، توضیح بیشتری بدهم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:25 توسط حسین افشین منش |
|
|
این دوستان ما چه راحت می خندند و چه آرام از کنار عقاید مختلف و گاه متضاد هم می گذرند. آنها از اکثر سرزمین های خدا آمده اند. از مغولستان، اندونزی، جزایر سلیمان، بوتان، ژاپن، بنگلادش، فیلیپین، افغانستان، کانادا، تایلند، سریلانکا، ازبکستان، سنگاپور، نیوزیلند، چین و هند... دوست مسلمان از کشور همجوار به دستهای خالکوبی شده دوست دیگرمان از یکی از جزایر حوزه اقیانوس آرام، گیر داده و نمی تواند تنفر خود را از ظاهر وی، پنهان کند. به نظر می رسد آن دیگری نیز حس مشابهی پیدا کرده و اکنون بدون هیچ علت منطقی، از هم فاصله گرفته اند. در فرصتی، معنای این خالکوبی ها را از او می پرسم. به حیثیت قبیله ای خود اشاره می کند و اینکه این نشانه ها، هویت و تعلق او را به قبیله ای مشخص در میان معدود قبایل آن جزیره می رساند. وقتی برای برادر مسلمانم، علت را باز می گویم اندکی در خود فرو می رود. ساعاتی بعد می بینم که در گوشه ای سرگرم گفتگو هستند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:11 توسط حسین افشین منش |
|
|
بچه ها آماده مسابقه دو هستند. یک صف پر جنب و جوش که هیجان مسابقه همه وجودشان را فرا گرفته است. یک به یک نگاهشان می کنم. ناگهان چشمم به چند نقطه در صف خیره می ماند. باور کردن آن مشکل است... اما حقیقت دارد.... چند تن از بچه ها معلول هستند و روی زمین نشسته اند!! آه... این دیگر چه مسابقه ای است؟! چگونه می خواهند این ها را به هم برسانند؟ سوت آغاز مسابقه به گوش می رسد و بچه ها مثل تیرهایی از جا کنده می شوند... چشمانم دیگر ایشان را تعقیب نمی کند بلکه روی آن چند نفر خیره مانده است. تلاش دارند که با کشیدن خود روی زمین، فاصله ای را طی کنند و چند متری به جلو بروند... دفعتاْ نگاهم به گروه اول می افتد. آنها در نیمه راه ایستاده اند. ناگهان همه با هم برمی گردند و به شتاب به سوی دوستان شان می دوند... حالا دوباره صفی تشکیل داده اند. در طرفین همشاگردی های معلول خود قرار می گیرند و هر دو نفر، یکی از ایشان را سرپا نگه داشته است. اکنون همه دارند در یک خط با هم می دوند. آه! عجب مسابقه بی سابقه ای! و دقایقی بعد ... همه به خط پایان رسیده اند. همه با هم! در انتهای خط، غوغایی برپا شده و همه از شادی به هوا می پرند. فریادهای شادمانه شان از همان دورها به گوش می رسد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:17 توسط حسین افشین منش |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم ... صدای کوبیدن طبّالی که بر طبل بزرگ معبد می کوبد، همه صداهای پیرامون ما را تحت الشعاع قرار داده است و ما برادران ایرانی و افغان، در جستجوی مکانی خلوت برای احوالپرسی با خدای خودمان هستیم... گوشه ی خلوت باغچه ای را جای نماز می کنیم و جماعت تشکیل می شود... هنوز صدای طبل می آید. اطراف ما بوداییان در حال آمد و شد هستند. می روند تا به مناجات غروب خود برسند... در مرکز شهر سئول هستیم. در یکی از پر رفت و آمدترین نقاط شهر. از روزی که وارد کره شده ام منتظر فرصتی برای نوشتن خاطرات در وب تازه متولد شده ام هستم. اما این چشم بادامی ها برای همه ساعات ما سفارش مشق داده اند! خودشان را معتادتر از ژاپنی ها در کار کردن می دانند. روزی ۱۲ ساعت کار با دریافتی حدود ۸ تا ۱۰ ساعت! دانشگاه "هان یانگ" جایی ست که ۳۲ نفر از ۲۳ کشور جهان، در آن جمع شده ایم تا دور از چشم سیاستگذاران مشکل ساز دنیا، قول همکاری و همفکری برای مشق دوستی در مدارسمان را بدهیم. اکثر مباحث پیرامون تمرین و نهادینه شدن فرهنگ صلح و دوستی و نیز مقوله جهانی شدن است که البته درمیان ما معنای جدیدی دارد پیدا می کند. یعنی هر ملتی باید در شناخت بیشتر و کامل تر فرهنگ خود کوشاتر شود تا در آن روز، درخشش هویت خود را به ظهور برساند. امروز در کلاس، استاد کره ای مان، از نگرانی غرب و آمریکا از بیدار شدن کامل اژدهای زرد، یعنی چین، می گفت و نیز از حضور دو اژدهای دیگر یعنی ژاپن و کره، و اینکه اگر تنفر این سه اژدها از یکدیگر نبود تاکنون همه دنیا را بلعیده بودند. در این میان کشورهای رقیب به این تنفرها دامن می زنند... نمازمان تمام شده است و سفره افطار را همانجا پهن کرده ایم. مقداری چای گرم و سبز از وطن چشم بادامی ها همراه با چند عدد خرما و تکه های شیرینی از وطن خودمان. طولانی شدن برنامه های یونسکو در ساعات آخرین روز غافلگیرمان کرد! کتاب جوانمرد را در شرح احوالات جناب شیخ ابوالحسن خرقانی با خود به اینجا آورده ام. خدا خیرش بدهد نویسنده کتاب را که چه زیبا و دلنشین، مجموعه احوالات را به نخ تسبیح کشیده است. تفالی می زنم و صفحه ای را برای دوستانم می خوانم. عجیب موثر افتاده است: "مرد به زیارت می رفت. جوانمرد به او رسید و پرسید: کجا می روی؟ مرد گفت: به زیارت می روم به دیاری. جوانمرد گفت: چه می خواهی و چه طلب می کنی از زیارت؟ مرد گفت: خدا را طلب می کنم. جوانمرد گفت: خدای دیار خود را چه کرده ای که به دیار دیگر در طلبش می روی؟ پیامبر(ص) ما را فرمود: "علم به چین اگر باشد، جستجو کنید" اما نفرمود برای جستجوی خدا نیز باید به جایی رفت. جوانمرد می رفت و با خود می گفت: مردم خدا را در مسجد می جویند. ما هر جا که هستیم مسجد است. مردم مبارکی را در رمضان می یابند و ما ماه هایمان همه رمضان است. مردم عیدشان آدینه است و ما هر روزمان عید و آدینه است..." هوا دارد سرد می شود و دوستان گروه گروه از راه می رسند. هر گروهی دنبال نوشتن مشق خود بوده است. اتوبوس نیز رسیده و آماده حرکت است. کنار دوستی از کشور ژاپن می نشینم. خوش و بشی می کنیم. هر دو خسته هستیم و کشتی خواب سوارمان می کند. هنوز چشمانم گرم نشده که ترمز ماشین بیدارم می کند. خواب سبک من دیگر ادامه نمی یابد. اطرافیانم کم و بیش خواب هستند. در سکوت نسبی اتوبوس، چشمانم را می بندم و به ایران می آیم و به دیار تازه آشنای بسطام. نماز را در امامزاده می خوانم و سلامی هم به جناب بایزید. آه ایام چه زود گذشته است و چه برق آسا حضرت سلیمان مرا به مُلکِ خَرقان نزدیک کرده است. وارد کلاس می شوم. بچه ها را یک به یک از نظر می گذرانم. محمدرضا را که در ردیف آخر، آرام و مهربان نگاه می کند و علی قائمی که دارد با محمدرضا یکی به دو می کند. چه باطن زیبایی دارد این محمدرضا... چشمانم روی محمد می گردد که با مصطفای شان، مهربانی و ادب را یادم می دهند. دلم برای محمد نیز تنگ شده است و از هم اکنون افسوس ندیدن او را در برگشت به ایران می خورم. نمی دانم آیا تاکنون به دیاری دیگر رفته است؟ محمدمهدی را می بینم که با مدادرنگی های همیشه آماده اش، طبیعت زیبا را در دفتر خاطراتش نقاشی می کند. آه... این آقا معلم با این سرمشق های مهربانی و دوستی، چه ها که نکرده است؟ مهربان و دلمشغول برای بچه های مدرسه و اینکه مبادا برای تک تک شان کم گذاشته شود... و باز امیر دارد خوش زبانی می کند و باز به نان و پنیر نوک زده است و البته نقاشی های نرگس را نیز فراموش کرده با خودش بیاورد. سفره صبحانه پهن شده و من در میان بچه ها نشسته ام. نوید در جای همیشگی اش است، در کنار مهدی. این دو با هم، خاطرات دوستی های همین روزها را برای من زنده می کنند. آقا روح الله با شوخی های نمک دارش، بچه ها را می خنداند و خودش البته به خنده نمی افتد. خوش به حالش که هنوز هنرمندانه بچگی هایش را حفظ کرده است. خدا کند همینطور بماند. آقای خسروشاهی رسیده است. تیکه ای حواله سعید می کند. سعید نیز کم نمی آورد و من خود را به خاکی می زنم! علی آقا نیز تازه رسیده و چند قالب پنیر و تعدادی نان با خود آورده است. بچه ها خوش خوراک تر شده اند... ماشاالله... آه! دوست ژاپنی بیدار شده و تازه یادش افتاده که من، چند صباحی در ولایت ایشان بوده ام. نطقش باز شده است. از رویای مدرسه باز می مانم. مرا کشان کشان به داخل اتوبوس باز می گرداند. هزاران کیلومتر را در لحظه ای طی می کنم. باز در میان چشم بادامی ها هستم و حال نوبت اوست که خواب و رویا را از درونم برباید. بحث خوبی را آغاز کرده است. مقایسه مدارس ایران با ژاپن. حیفم می آید از کنار آن بگذرم. الان ساعت ۱۱ و نیم شب است و من در اتاقم مشغول نوشتن خاطرات هستم و امیدوارم تا قبل از نیمه شب بتوانم آن را بفرستم. دوست اندونزیایی ام، روی تخت خود خوابیده است و گاه که برای کاری بیدار می شود، یادم می آورد که زودتر کاسه کوزه های نوشتن را جمع کنم تا سحر خواب نمانم...! ... ساعت ۲۳:۳۵ روز یکشنبه مطابق با ۲۸ ماه مبارک رمضان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:44 توسط حسین افشین منش |
|
|
سفر به سرزمین چشم بادامی ها کماکان ادامه یافته است. حتی در بسطام شاهرود نیز این ماجرا پایان نیافت. رفتیم و رفتیم و رفتیم. آن دورها، دورتر از تهران بزرگ و دورتر از همه تهرانی ها. جناب شیخ ابوالحسن، بنده نوازی فرمود و این حقیر را، در جوار تربت خود سکنی داد. از جنابش خواهش کردم که آزادم کند از همه بندهای تعلق، و آزاد شدم، و در بسطام، بست نشستم به کار آموزشی در کنار دوستان همدل و همدرد... و شاگردانمان که از دور و نزدیک دیار بسطام و از روستاهای مجاور به سراغمان آمدند و ما را به فیض حضور خود رساندند و کمکمان کردند تا سبز شویم تا امید پیدا کنیم که هنوز جوانه هایی برای سربرآوردن از وجودمان داریم. چه لذت دارد وقتی دستهای گرمشان را در میان دستانت می گیری، خشنی های دستان یک مرد بزرگسال را حس می کنی. خشنی های این کودکان کشاورز زاده و چوپان زاده را که در اوقات فراغت کلاس هایمان از شب نشینیهایشان با گوسفندانشان و مهربان سگ گله خود، می گویند و فریاد می زنند که چوپان نمی تواند دروغگو باشد و ما را یاد داستان های دبستانی مان می اندازند که چوپان را با صفت دروغگو به ما معرفی می کرد. ما سبز می شویم و سبز می شویم و باز هم سبز می شویم. موقع رفتن و خداحافظی ِ آخر ِ روز تکلیف مان را با هم مرور می کنیم: «نقطه سر سطر، بچه ها بنویسید: با خط درشت، عشق را بنویسید تکلیف شب شماست: در دفتر دل صد مرتبه از روی خدا بنویسید» و شب با هم درباره این مشقمان فکر می کنیم و با رویایش به خواب می رویم. و ... ... و بالاخره در رصد چشم بادامی ها، بار دیگر در دام نمایش های تازه آموزشی شان می افتم، اما این بار کوله بار پرباری از شیرین کاری های آموزشی شاگردانمان داریم که به ما درس های زندگی داده اند. برای نامه اول ، این مقدار کافیست. انشاءلله از سمینار آموزشی یونسکو در کره جنوبی که از اول مهر ۸۷ آغاز خواهد گشت، برایتان خواهم نوشت. حتماً گل های محبت نقدآمیزتان را برایم پرتاب کنید. قربان تک تک شما. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:22 توسط حسین افشین منش |
|
|
این اولین یادداشت این وبلاگ است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:59 توسط حسین افشین منش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|